تبليغاتX
دریچه ای برای تماشای خویش

دریچه ای برای تماشای خویش

خداحافظی

 نوشتن در اینجا برایم ممکن نیست

شاید

وقتی دیگر ....

جایی دیگر ...

دیداری دیگر...

در پناه خدا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 22:0  توسط یه رهگذر  | 

..."در طول زندگی متوجه آدمهای زیادی شده ام که چنان از مصیبت های زندگی دیگران صحبت میکردند که گویی واقعا میخواهند به آنها کمک کنند ولی حقیقت این بود که آنها از عذاب دیگران لذت میبردند چرا که باعث میشد باور کنند خوشبخت اند و زندگی با آنها سخاوتمند بوده است"...

: ( ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، پائولو کوئیلو)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 20:28  توسط یه رهگذر  | 

...وقتي خدا"ژاكت"ميبافد!

ماه گذشته، کاموا خریدم تا برای خودم ژاکت ببافم...چند روز پیش که ژاکت تموم شد،دیدم برام کوچیکه ...دوستانی که بافتني رو دستم ديده بودند، بین صحبتها می پرسیدن،"راستی ژاکت و چکار کردی؟تموم شد؟ "...از یه طرف ژاکتم و دوست داشتم و دوست نداشتم اینو هم بشنوم که ،إ مگه شروع میکردی تنت کنارت نبود که اندازه بگیری ؟!به خاطر همین از همون کاموا دوباره خریدم و عرض ۶ روز تند تند ،یه ژاکت دیگه بافتم....اینبار خودم كنارم بود!اندازه اندازه!....چقدرساخته دست خود آدم، دوست داشتنی و دلچسبه !...دیشب ژاکت کوچیکه را گذاشته بودم جلوم و فکر میکردم به تن کی میخوره؟تصمیم گرفتم بدمش به سعیده دختر خالم...داشتم میذاشتمش کنار که سر فرصت كادوش كنم ...یهو با خودم گفتم :خوبه بدمش به دختر همسایه، خوشحال میشه ...صبح مامان زنگ زد به خانم همسایه و گفت یه سر بیا خونه ما کارت دارم...زهرا خانم موقع رفتن تشکر کرد و گفت: "کاش دخترم یه چیز بزرگتری آرزو کرده بود ،،آخه چند روز پیش میگفت مامان،، کاشکی منم ژاکت داشتم ..همه دوستام تو مدرسه میپوشن ، منم میخوام"...

الان داشتم فكر ميكردم،،خیلی قبل تر از اینکه خدیجه آرزو کنه ،خدا داشت براش ژاکت میبافت...!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 21:13  توسط یه رهگذر  | 

 

...دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي‌بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي‌چيند...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:54  توسط یه رهگذر  | 

پروانه من!

پروانه من در  تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است

نه یارای پرواز دارد

نه می تواند بمیرد

(دانته)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 18:29  توسط یه رهگذر  | 

برای استجابت دعا چه باید کرد؟

    

شک و تردید همواره حالاتی آشنا برای انسانها بوده است. افراد مردد و حیران به این سو و آن سو می نگرد و

 همواره این سوال برایشان پیش می آید که آیت قدرتی وجود دارد که بتوان از آن کمک گرفت . این تردید به خاطر

 عدم اعتماد و ایمان کامل به وجود قدرت برتری است که تمام کائنات زیر قدرت خود دارد.

هنگامی که در حالت دعا قرار می گیرید با این موضوع ایمان داشته باشید که قدرت روحی شما تنها علت و سبب

 و تنها عامل نجات دهنده شماست و از صمیم قلب اطمینان حاصل کنید که با وجود آن هر غیر ممکنی ممکن و

 هر عملی میسر می شود. در وهله اول این جمله تاکیدی را همواره با خود تکرار کنید: روزی خواهد رسید که من

 به آرزوی خود برسم. آری روزی می رسد که من خوشبختی خود را بیابم " اما فراموش نکنید که خواست و آرزوی

 خود را به آینده و به بعد موکول نکنیم و آن چه می خواهیم  در زمان حال از ضمیر باطن بخواهیم و به آسانی بدان

 جان ببخشیم و البته این در صورتی میسر است که به آن ایمان کامل داشته باشیم.

هنگامی که برای کسی دست دعا به سوی آسمان بلند می کنید او را در اعماق روح و ضمیر باطن خود بنشانید و

 او را با چهره ای شاد و روحی آزاد ببینید و از اینکه دعایتان مستجاب خواهد شد شکر گزاری کنید . هنگامی که با

 روح و اعتقاد روبه سوی خداوند می کنید با شناختی که از او دارید می دانید که آرزویتان را بر آورده خواهد کرد.

 زیرا خداوند هرگز با شکست میانه ای ندارد . نه آن را می شناسد و نه آن را برای بندگانش می خواهد. بعنوان

 مثال اگر تصویر تندرستی عزیز بیمار خود را به ذهنتان بسپارید و تمامی دقت خود را بر روی بهبودی او متمرکز

 کنید خداوند نیز بر این تمرکز ذهن شما صحه خواهد گذاشت.

آخرین مرحله دعا شامل شناخت و قبول آن است و اعتقاد به این مسئله که حتما اجابت خواهد شد. اما این نکته

 را به خاطر داشته باشید که ما هرگز قادر به دیدن وجدان و ضمیر و اعتقادات باطنی خود نیستیم , اما می توان با

 قدرت ایمان به آرزوهای خود جامه عمل بپوشانیم و دعا ها را مستجاب کرد.

اما بیشتر اوقات این سوال به ذهنمان خطور می کند :" پس چرا دعاهایمان مستجاب نمی شود؟ پاسخ آن در

 سوال پنهان است. زیرا ترس و تردید در آن به خوبی روشن است . چنان به خداوند ایمان داشته باشید که در

 کودکی خود را به مادر می سپردید و جز او کس دیگری را نمی شناختید و عشق او را با تمام و جود احساس می

 کردید هنگامی کخ در مورد استجابت دعاهایتان دچار شک می شوید ,

 دقت خود را بر خواسته تان متمرکز کنید . پس از آنکه تمام ذهن و فکر خود را از این فکر و ایده انباشتید , پس از

 چندی شاهد رشد و شکوفایی آن خواهید شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 14:54  توسط یه رهگذر  | 

تك برگ پاييزی...

 

 

 

برگ پاییزم ز چشم باغبان افتاده ام ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:48  توسط یه رهگذر  | 

!

جسن جکسن:

"فقط وقتی مجازیم
 
از بالا به کسی نگاه کنیم که
 
بخواهیم از زمین بلندش کنیم."
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 20:15  توسط یه رهگذر  | 

60 میلیون پلیس!

استادی داشتیم که در جلسه اول حل تمرین(فیزیک ۱)تذکر میداد که وقتی دانشجویی مشغول حل مساله است،شخص دیگری  جز استاد حق ایراد گیری را ندارد،"خودم راه حل را بررسی میکنم و اشکالاتش را خواهم گفت".و اگر دانشجویی این تذکر رافراموش میکرد ، و بر حسب عادت نکته ای را یاداوری میکرد، ،براشفته میشد و میگفت:عجب!! ۶۰ میلیون پلیس!نیازی به این همه پلیس نیست !به تعداد کافی مملکت پلیس دارد! ...

 میگفت:از آنجایی که ایران کهن در مسیر جاده ابریشم واقع بود،طبیعطأ کاروانسراهای زیادی دراین مسیر وجود داشت،و لذا فرهنگ ایرانی تربیت کننده "مرد کاروانسرا "و "زن کاروانسرا " شده است.و این خصیصه تا کنون همراه مردمان ایران میباشد.و بصورت یک ارث ناخوشایند از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته است.

...نمیدانم این سخن چه اندازه پشتوانه علمی دارد! ولی هر موقع با چنین شخصی بر خوردمیکنم که مراقب رفتار اطرافیان است و مدام در حال ایراد گیری و در هر زمینه ای صاحب نظر! یاد این استاد و سخنش میافتم .آیا باید این عادت را جزء صفات نژادیمان بپذیریم و انتقال دهیم؟!!

فکر میکنم حداقل کار ممکن برای حذف  این خصیصه از رفتار های ایرانی ، متوجه این مشکل بودن و تکرار نکردنش میباشد ،و قدم بعدی تربیت کودکانی عاری از این خصلت ناخوشایندو موروثیمان ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 22:4  توسط یه رهگذر  | 

به خدا می سپارمت...

  جمعه گذشته در چنین  لحظاتی :

توان بال زدن هم ندارد ولی تقلا میکند برای پرواز...و دستهای ظریفش در دست مادر...

چقدر با تن کوچکش درد کشیده است...

کوچولوی توپول،مثل یک شمع قطره قطره آب شد،و حالا آرام خوابیده .

...نه نه نه ،باور کردنی نیست !چه تقدیر شومی !

فقط و فقط سه بهار دیده بود.و برای این همه درد خیلی خیلی ، کوچک بود.

روزهای سیاه و رنجهای ده سال پیش ،عینأ تکرار شد.

خدایا چرا تمامی ندارد؟!

 بغلش کردم و بوسیدم برای آخرین بار.

ولی دیگر ازآن لبخند دوست داشتنی، خبری نبود...چشمهایش نیمه باز بود و

از میان مژه های بلندش نگاه میکرد.نگاهش خسته و سرد ! در دو روزگذشته که

 دارو هایش را قطع کرده اند ، بیشتر از دو ساعت نخوابیده است...

دوباره بوسیدمش و ملحفه را رو ی صورتش کشیدم.

عزیزدلم ،برگ های رنج تو از دفتر زندگی کنده شد.اکنون ماییم و رنج دوری تو.

چقدر دلم برایت تنگ خواهد شد..

مامان تحمل بدرقه کردنت را نداشت. ولی بابا صورت نازت رابوسید و سپرد دست فرشته ها،

و همه آرزو هایش را هم  ...

روز شنبه مراسم خاکسپاری ...با اشک و آه... با یاد درد هایی که کشیده بودی و آرزو های

 بر باد رفته مان،...

عزیزم ،

 دیروز نشانه هایت را از اطاقت جمع کردند...بابا یکی یکی لباسهایت را میبوسید و

 اشک میریخت.

لباس مهد کودکت رابرای یاد گاری نگه داشت،و مامان اسباب بازی هاو نقاشی قشنگت را ...

ولی بدان یادت ،در گوشه گوشه قلبمان خواهد ماند. برای همیشه .مانند خاطرات امیر ،

هرچند خاطراتی کبود.!

 ما را فرامش نکن...

میدانم  که خسته ای...

عزیز نازنینم ،آسوده بخواب، به خدا می سپارمت....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 16:57  توسط یه رهگذر  |